سلام ودرود بر دوستان گرانقدر خودم...
بالاخره امتحان ها به اتمام رسید.
چند روز پیش چند بیت شعر گفتم برای اولین بار غزل گفتم البته قالب غزل رو داره اما تعداد ابیاتش کم غزل باید8تا15 بیت باشه اما برای من کمه بقیشو شاید بعدا گفتم...امیدوارم خوشتون بیاد.
چندیست مرغ دلم ناله کنان می خواند
از سنگی یارو درد عاشقان می خواند
مرغ دل من هوای دریا کرده است
سر گذشت دریا ناله کنان می خواند
چطور بود؟
سلامی دوباره به دوستان خوبم بنا به نظر یکی از دوستانم شعرمو تغییر بسیار کوچکی دادم...
چندیست مرغ دلم ناله کنان می خواند
از سنگی یارو درد عاشقان می خواند
مرغ دل من هوای دریا کرده است
سر گذشت دریا راناله کنان می خواند
سلام
فکر کنم امتحان شیمی رو خراب کردم نیم نمره که ننوشتم بقیشم نمیدونم درسته یانه؟؟؟!!!
وای خدا
فرداهم امتحان زیست داریم...حتی یک روزم فرجه ندادن آخه مگه میشه شیش تا فصل رو تو یه روز
خوند؟؟؟مگر اینکه معجزه بشه...
فصل پنج که پر از اسم بیماریه کو آشیورکو...وآنمی وغیره
آخ آخ فصل شیشم که نصفه درس دادن باید تا آخرش خودمون بخونیم...وای خدا جون
اصلا نمیدونم فصل شیش درمورد چی گفته
همین الان از مدرسه رسیدم
دارم از اضطراب میمیرم آخه مگه میشه؟؟؟
فعلا دعا کنید برام...خداحافظ
روزگاری اهل دنیا دلشان درد نداشت
هر کسی غصه این را که چه میکرد نداشت
چشمه سادگی از لطف زمین می جوشید
خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت
هوا سرد است،آسمان تهی از انوار میزبان ابرهاست...
هوا سرد است...
چه غمگینانه آسمان می نگرد!دریا بی تابانه به دل صخره ها می کوبد
گل های رز در انتظارند...انتظار قطره ای باران
با چشمانی منتظر به دل آسمان می نگرند
ابرها سروده ای از جدایی می خوانند
اشک آسمان روان می شود...
مسافر تنها در زیر باران،با کوله باری بسته به جاده می نگرد،هوا مه الود است
وانتها نا پیدا...
اشک هایش می بارد همره دل تنگ آسمان
چیزی را بر روی صخره برجای می گذارد وباگام هایی خسته...لرزان...می رود...می رود
به سمت صخره می روم...قلبی بر روی صخره بی تابانه می تپد...
به جاده می نگرم...خداحافظ
نوشته؛زینب فراهانی
تو به من خندیدی ونمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
تو رفتی وهنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
ومن اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت...
______________
من به تو خندیدم
چون که می دانستم تو به جه دلهره ای از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تاکه با خنده پاسخ عشق تورا خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و...
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت برو
چون نمی خواست بخاطر بسپارد
گریه تلخ تورا
ومن رفتم وهنوز سالهاست که در ذهن من آرام ارام
صورت وبغض تو تکرار کنان می دهد آزارم
ومن اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ی ما سیب نداشت...
__________
سلام نظرتون چیه به نظرمن که خیلی قشنگه...
به نظر من عکس رویاییه...
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان در هر کجا
آیا همین رنگ است
برداشت از وبلاگ مهاجر
سلام دوستان خوبم
امیدوارم حالتون خوب باشه
فصل امتحانا رسید...دوروز دیگه امتحان دین وزندگی دارم خیلی می ترسم
تا به حال انقدر از امتحان نترسیده بودم...ازتون خواهش می کنم برام دعاکنید با دل پاکتون همین الان همین الان از خدا بخواید منه گنه کارو در امتحاناتم کمک کنه...آخه فکر می کنم خدا منو کمک نمی کنه نمی دونم چرا؟؟؟
وای خدای مهربونم کمکم کن...درسته خیلی بدم اما تو بزرگی...خدا دارم از دلهره میمیرم.
دوستان
محتاج دعاتونم ممنون میشم دعام کنید تا روزی دیگر بدرود...