افسوس که زندگی بدون توجه به ما واگن های سرنوشت را از روی ریلش می گذراند
هنگامی که به من رسید مسافری غریب را پیاده کرد وتورا بی آنکه نشانی از من داشته
باشی با خود برد ومن چه هراسی داشتم نکند برنگردی .
بر سرجاده زندگی نشستم تا شاید پرستوی مهاجر پیغامی از تو بیاورد واکنون
که رفته ای تنها اشک است که تمامی ندارد.
تو رفته ای وبعد از تو باران انتظار چه بی صدا می بارد ومن در خلوت تنهایی خویش
مانند شمع می سوزم "بعد از تو سفر سهم من از چشمان تو بود".
{داره بارون میاد...پنجره رو باز کردم بوی زمین خیس وبارون خورده میاد توی اتاق...خیلی خوبه}
در جاده زندگی دور زدن ممنوع ست.