هرموقع موفق به فریب دادن کسی شدی
قبل اینکه فکرکنی چقدر احمق بود ؛
به این فکرکن که چقدر به تو اعتماد داشت.
برداشت از وبلاگ ؛خلوت دل(وب نامه یک پزشک)
_________________________
ای همه غمگین،اگر تنها شدی...
من باتوام...
خسته از هرکه هر جاشدی
من با توام...
گر،به کنج بی کسی آمیختی با درد خویش
نگران از مردم دنیا شدی
.
.
.
من با توام...(؛

بغض هایت را نگهدار،گاهی اگر سبک نشوی سنگین تری.
گاهی آنقدر دردهایت زیاد میشود که نمی دانی برای کدام یک چشمهایت را بارانی کنی.
_____________
اینجا اسمان از دل من تیره تر است
روزگارم ابریست
من اگر تنهایم...
یادتو با من هست.
ای که مدت ها بامن نیستی
من همانم که بامن زیستی
رنج هایم را شنیدی
بازهم عاقبت گفتی ای غریبه
کیستی؟؟؟
_________________
تنهایی در خانه من تنها نیستی...
____________
سلام
لحظه خداحافظی رسیده
خداحافظ
چه زود زنگ جدایی به صدا درآمد
دیگر باید بروم ای مهربان
می روم...می روم تا درهیاهوی ناله های شبگردان غرق شوم می روم تا مرهمی شوم بر دل ها
ولی
.
.
.
با لبخند...
چه کسی می فهمد در پشت نقاب شور وشوق جوانی عشقی مرده است...
چه کسی؟؟؟
دیگر وقت رفتن فرا رسیده ای قلب بیمارم لبخند بزن...تمام شد
دیگر تورا به کسی نخواهم سپرد این را به تو قول می دهم.
ای صندوقچه دردهایم آرام باش کسی صدایت را نمی شنود...
دیگر هیچگاه کسی را به حیاط پر دردت راه نخواهم داد
تا تلخی آن اشک بدیده ات بیاورد...
دردودل دریایی خودم.

عادت کردم هی میرم جلوی پنجره می ایستم
دست میزارم رو شونه ام وتوی اینه به خودم نگاه می کنم ومیگم؛
طاقت بیار رفیق...

نظرتون درباره ی این عکس چیه؟؟؟به نظر من که خیلی آرامش بخشه
هر موقع به این عکس نگاه میکنم آروم میشم.
هوای دلم ابریه مثل آسمون بدجوری دلم گرفته...
__________________
دل من گریه نکن
رسم عاشقی همین است
دل من شکوه نکن
درد عاشقی همین است
دل من غصه نخور
سرنوشت...
همین است
دل من خدا نخواست
سرمای زمستان همین است
دل من غصه نخور...
شاعر؛زینب فراهانی

بی وفایی رسم دنیاست دل من غصه نخور...
سلام دوست عزیزی که منو محرم رازش دونسته ممنونم از اینکه منو قابل دونستی دوست من نتونستم نظرت رو تایید کنم فکر کردم شاید دوست نداشته باشی...دوست عزیزم لطفا آدرس وبت یا ایمیلت رو برام بزار تا بتونم جواب حرفاتو بدم ممنون میشم منتظر حضور دوبارت هستما حتما نظر بده.
راستی خیلی حرفات برام جالبه چون همچین حسی رو منم دارم.
دیگه حوصله شعر گفتن ندارم،انگار قلمم خشک شده...دلم می خواد هرچی شعر تابه حالا گفتم آتیش بزنم...همشونو...
می ترسم...می ترسم از روبه رویی با خاطرات گذشته...
می ترسم...از تداعی خاطرات در ذهنم...
هوا خفست...و...
گاهی چقدر رویاهای بچگانه ات به نفس کشیدنت کمک میکنن...از تمام رویاهای بچگانه ام ممنونم...
ساکنان کناره دریا پس از مدتی صدای امواج عاشقانه اش را نمی شنوند چه سخت است
قصه ی عادت شدن.
هرکه با احساس شد عاقبت خواهد شکست...
این جواب سادگیست.
هنوز دلخوشی ذهن خسته ام اینست که در خیال خودم بیخیال من نشدی.
چشم گذاشتم رفت...
تاهمیشه شمردن رسم بازیمان نبود.
دلتنگ بچگی هایم هستم قهر میکردیم تا روز قیامت ولحظه ای بعد قیامت می شد...
""""خنده ام می گیرید آدم ها پس از مدتی بی خبری بی آنکه سرغی از هم بگیرند
می گویند دلم برایت تنگ شده است...
یا یکدیگر را به بازی می گیرند یا معنی کلمات را نمی دانند.""""
پرستوهای محبت از سرزمین های دل انسان ها پر کشیده اند
رفته اند به راه های دور...
دیگر گلهای مهربانی در دل کسی جوانه نمی زند
نشانی از عشق نیست
اگر هست ردپاست...
آنهم سالهاست که با برف های سردو سنگین سنگ دلی
پوشیده شده است...
سلام دوستای خوبم از نظر های خوبتون واقعا ممنونم...
امروزم می خوام یکی دیگه از شعرامو براتون بنویسم
قالبش غزله سعی کردم وزناشو رعایت کنم منتظر نظرتون هستم انتقاد یادتون نره.
شکستی بیـــــد مجنون دلـــم را شکستی قاب عکســت در دلـــــم را
گل خشک دلم بی ســاقه گردید پریشــون،بـــــی صدا کردی دلــــــم را
خدا دانـــد که دلتنـــــــگم برایـــت ای عشق توکردی تنگ وتاریک دلم را
حرمت عشق ندانست یار بیرحم شکســــتی شیــــــشه عمـر دلـــم را
میخواستم باتو،در کنـــارت باشم تو کــــردی غمکـــــده شــــهر دلــــم را
گفته بودی بی تو تنـــهای تنـــهام ولیــــکن رفتــــــی وکشتــــــی دلــم را
دلم تنــــگ نگاهــــش شد زمانــی ولــــی ترک گفــــته بود شــــهر دلـم را
خـــــداحافــــظ ای مســــافر غریـبه لحــــظه های رفتـــنت کشت دلم را
زینب فراهانی
برای خودت زندگی کن کسی که تو برایش اهمیتی داشته باشی
باتو می ماند...
برای داشتنت می جنگد...
دوستت دارد...
اما اگر برایش ارزشی نداشته باشی به هر بهانه ای می رود...
چون دوستت ندارد...
باد بوی همه خاطره ها را آورد حال این شاعر بی حوصله را جا آورد
...
...
...
آفتابگردان به دنبال خورشید میگشت،ناگاه ستاره ای چشمک زد
آفتابگردان سرش را پایین انداخت...
""گلها هرگز خیانت نمی کنند""