سلام دوستان امیدوارم حالتون خوب باشه امروزم میخوام یکی از شعرامو بنویسم امروز تو مدرسه گفتم دوستانی که گفتند نمیتونن متوجه مطلبم بشن(به دلیل واضح نبودن خط)
درستش کردم آپ گذشته رو هم بخونیدونظرتون رو بگید منتظرم.
شعر؛
در غروبی غمگین
در غروبی سنگین
با دلی پر درد
با غمی اشکار
می نگرم دریا را
می خوانمش با فریاد
کجایی کجا؟؟؟
ای پرنده بی وفایم
ای یار نا مهربانم
من در این جزیره بدنامی
تنها شده ام تنها...
ببخشید اگه یکموقع وزن هاش درست نیست بعد از اینکه وارسی کردمش دوباره صحیحشو
می نویسم اما دوست دارم این مطلب یا شعر الان تو وبم باشه اگه خوشتون نیومد ببخشید.

سلام دوستان خوبم بقیه شعرمو در زیر نوشتم البته با کمی تغییر...
خوشحال میشم نظرتون رو بدونم.
درختان عریانند
از هرچه هست ونیست
از هرچه نیک وبد
فارق از هیاهوی نسیم
درآغوش هم...
به خوابی فرورفته اند
به خوابی عمیق
بدوراز بدی
بدور از ریا
بدرور از...
بدودر از سنگی دلا
پای نهاده اند
به رویاهای خویش...
من این هوارو خیلی دوست دارم


سلام
سلام به خدای خوبم...
سلام بر هر چه نیک وبد
سلام به...
سلام به رویاهایم...
سلام به تمام سنگدلا...
سلام به همه ی چشم انتظارا...
سلام به چشم های گریون یه عاشق
سلام به دستای لرزان یک بی کس...
وبازم هم سلام ...
سلام به تمام بی وفاها...
سلام به تو...
امروزم گذشت با تمام خوبی ها بدی هایش،سر کلاس شیمی از پنجره کلاسمون
به بیرون نگاه کردم هوای مه آلود منو دست خوش احساسات کرد همون موقع یه
چند بیتی شعر گفتم دلم بدجور گرفته...
شعر؛
درختان عریانند
از هر چه نیک وبد
فارق ازهیاهوی نسیم
به خوابی فرو رفته اند
به خوابی عمیق
بقیشو شاید بعدا گفتم...
خدا حافظ
بــــــــــاز ایّــــــــام محــــــرّم مـــــــی رســد
ســـاعت اشــــک دمــــــادم مــی رســد
سنـج ها، یـک ریز غـــــوغا می کننـــد
واحــسینا واحــــسینا مـــــی کننــــــــــد (دولتی)
با هــــــلال مــــاه غــــــم،هـــــــم صحبتیم
روضــــه خـــــوان فصــــل آه وغــــربتیم
ابــــر بــــــارانی شــــــده چشـــــم تـــــرم
شـــــال غــــم آورده با خــــــود مــــادرم
شـال مشـکی روی دوشــــم جا گــرفت
واژه هــــــایم رنــــگ عـــاشورا گــــرفت
بــاز آه و نــــاله و غــــم بــــاب شــــد
بــاز حـــــرف تشنگـــــی و آب شـــــد
حـرف آب وسیــنه ی بـی تــاب مـــا
حــــرف تـــنها مـــانــدن اربـــاب مــــــا
ای غلامـــیّ ات مــرا عـــزّت حسیــن
کــربـــــلایت بهتـــر از جنّـــت حسیــن
جــــــــز تـــــــولّایت نـــــدارم تــــــــوشـــــه ای
ســـاختم در سینـــــه ام شش گوشـه ای
دل،پلـــــی تا کــــــــربـــلایت مــــــــی زنـــد
قلــــب من بـــا روضه هایت مـــی زنــد
ثروت هفت آسمــــان مــال مـــن اســت
حـال کــه فـرزنــد مـن سینه زن اســت
این محــرّم، شـــور خــواهــم با شعـور
بـا حضــوری ناب در فصـــــل ظهـور
طـــالـــب خــــــون شهیــد بـی کفــــن
«العجـل» آقــای مـــا یــابن الحســن
ایمانی

برداشت از وبلاگ رستاخیز
ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان نظاره گر نشسته اید
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره می کنم
ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره می کنم
با دلی که بوئی از وفا نبرده است
جور بیکرانه وبهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خود پسند
ناز وعشوه زیرکانه خوشتر است
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط ونغمه وترانه مرد؟
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد؟
جام باده سرنگون وبسترم تهی
سر نهاده ام به روی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
از دوروئی وجفای ساکنان خاک
کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها،ستاره های خوب وپاک
من که پشت پا زدم به هر چه هست ونیست
تاکه کام او زعشق خود روا کنم
لعنت خدا بمن اگر بجز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم
ای ستاره ها که همچوو قطره های اشک
سر بدامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی بسوی این جهان گشاده اید
رفته است ومهرش از دلم نمی رود
ای ستاره ها،چه شد که او مرا نخواست؟
ی ستاره ها...ستاره ها ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟
از چهره طبیعت افسونکار
بربسته ام دوچشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم
این جلوه های حسرت وماتم را
پاییز،ای همسفر خاک آلود
در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگ های مرده وخشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری
جز غم چه می دهد به دل شاعر
سنگین غروب تیره وخاموشت؟
جز سردی وملال چه می بخشد
بر جان دردمندمن...
در دامن سکوت غم افزایت
اندوه خفته میدهد آزارم
آن آرزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم
پاییز،ای سرود خیال انگیز
پاییز،ای ترانه محنت بار
پاییز،ای تبسم افسرده
بر چهره طبیعت افسونکار
فروغ فرخزاد
تقدیم به تمام دوست داران فصل خزان
کاش چون پاییز بودم...
...کاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم...
برگهای آرزوهایم یکایک زرد می شد
آفتاب دیدگانم سرد می شد
آسمان سینه ام پردرد می شد
ناگهان طوفان اندوهی بجانم چنگ می زد
اشکهایم همچو باران
دامنم را رنگ میزد
آه...چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی وپرشور ورنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند...
شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله میزد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه من...
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته
پیش رویم؛
چهره تلخ زمستان جوانی
پشت سر؛
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام؛
منزلگه اندوه ودرد وبدگمانی
کاش چون پاییز بودم...کاش چون پاییز بودم...
فروغ

سلام دوستان دیروز رفتم انجمن
یکی از متنای ادبیم رو خوندم گفتن خیلی قشنگه آرایه های ادبی زیادی بکار برده بودم
بخاطر همین خیلی قشنگ درومدفکر کنم تو وبم نوشتم قراره بفرستن اداره خیلی خوشحالم
اگه قبول بشه که عالیه...
رفتم،مرا ببخش ومگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه وجنونم کشانده بود
لایق تو وعشق تو نیستم.
